وقتــی که لحظــه ی رفتنــــت رسید همــــه ی آیــنه ها دیـــوونه شــــدن جاده ها پـــات رو گرفتــن که نری غنچه ها سر توی دیـــوار می زدن وقتی که بهت می گفتـــــم که نـــرو آسمـــون شگفـت زده نگام می کرد دیوار هـــا داد می زدن گریــه بسه پنجره با دلهــره صــــدام مـــــی زد تو که رفتی خونه ،ویرون شده بود قاصــــدک ها کوچـه رو آتیش زدن دیگه هیچ ستـــاره ای خنـــده نکرد لحظه هــا ساکت و تکـــراری شدن تــــو ازم دور شـــــدی سایـه ها سنـــگ شدن ابرهـــا دل تنـگ شدن آسمــون محـــــو شد و قلبــامون روز به روز سـرد و بی رنگ شدن تــــو ازم دور شـــــدی سایـه ها سنـــگ شدن ابرهـــا دل تنـگ شدن آسمــون محـــــو شد و قلبــامون روز به روز سـرد و بی رنگ شدن تــــو ازم دور شـــــدی سایـه ها سنـــگ شدن ابرهـــا دل تنـگ شدن بـی تــــو قلب شاپـــرک ها یخ زده دســت خورشید به زمیـن نمی رسه تو بهــارم حتــی برگ ها می ریزه عمـــر هــر سپیـــــده ای یک نفسه هنــــوزم وقتـی که از تو می خونم دریا ها یک دفعـه طوفانی می شند ابرها می لرزن و بارون می گیره همه پرستـــــو ها پــــر می کشنــــد تــــو ازم دور شـــــدی سایـه ها سنـــگ شدن ابرهـــا دل تنـگ شدن آسمــون محـــــو شد و قلبــامون روز به روز سـرد و بی رنگ شدن تــــو ازم دور شـــــدی سایـه ها سنـــگ شدن ابرهـــا دل تنـگ شدن آسمــون محـــــو شد و قلبــامون روز به روز سـرد و بی رنگ شدن تــــو ازم دور شـــــدی سایـه ها سنـــگ شدن ابرهـــا دل تنـگ شدن